|
بیایید خطوط دلمان را کمتر اشغال کنیم شاید خداوند پشت خط باشد |
|
|
همچون روز عشـ اق حقیقی که پاکترین روز است با پاکترین احسـ اسم با قلبـ ـی رنجیده از...آرزو می کنم که : عاشق شوم ، نه عشق زمینی ، عشق آسمونی ....!
+
تاريخ سه شنبه 30 تیر1388ساعت 15:41 نويسنده سحر
|
بايد دلي به وسعت دريا داشت احساسي فراتر از رويا داشت بايد تبسمي كرد زيبا تر از رقص ماه بايد عاشق تر از باران و دلتنگ تر از خاك تشنه شد بايد راز سكوت آينه را فهميد بايد به حرمت غربت ياس پژمرد بايد خبري ز دل پر درد شب داشت بايد به فكر غريبگي دلها بود. بايد پنجره هاي اميد را باز كرد بهار را به مهماني دل فراخواند باید رها تر از هوا شد عطر گلها تا بي كران اوج گرفت بايد روحي به سپيدي سياهي داشت بايد دمي را با دل تنها بود. به یاد "خـــــــدا"بود...
این مطلب متعلق به نویسنده ی وبلاگ است.
+
تاريخ چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11:4 نويسنده سحر
|
زانوهامو بغل كرده بودم ونشسته بودم كنار ديوار
بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم
يك كلام،تو بهتريني خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
+
تاريخ پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 13:39 نويسنده سحر
|
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد ، خدا گفت : نه ! رها کردن کار توست . تو بايد از آنها دست بکشي . از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ، خدا گفت: نه ! روح او بي نقص است و تن او موقت و فناپذير . از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد ، خدا گفت: نه ! شکيبايي زاده رنج و سختي است . شکيبايي بخشيدني نيست ، به دست آوردني است . از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه ! من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري . از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد ، خدا گفت: نه ! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکت ميکند . از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد ، خدا گفت: نه ! بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد ، تا سودمند و پر ثمر شوي . من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند . از خدا خواستم و باز گفت : نه . من به تو زندگي خواهم داد ، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري . از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم ، همانگونه که او مرا دوست دارد .
و خدا گفت: آه ، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !
+
تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 16:10 نويسنده سحر
|
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چهباشد.شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هرکه آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا تنها کمی از خودت.... تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نبایدخواست.
+
تاريخ شنبه 24 اسفند1387ساعت 14:33 نويسنده سحر
|
وقتي كلمات من بوي باران مي دهند،
تمام كاج ها مست مي شوند،سبزه ها مي رقصند وآسمان غرق شادي مي شود تنها تو مي داني چه وقت كلماتم بوي باران مي دهند! وقتي براي تو، اي خداي من و اي خداي خوبي ها نفس مي كشم. براي تو زندگي مي كنم و هر لحظه با پرنده ها اوج مي گيرم تا به تو برسم. آن زمان است كه كلماتم بوي باران مي دهند.
+
تاريخ شنبه 3 اسفند1387ساعت 14:35 نويسنده سحر
|
فقط يك بار به دنيا مي آيي
فقط يك بار خداوند زندگي را به تو هديه مي كند اما در سرايي ديگر همواره خواهي بود اگر آدمي فرصت يك باره را از دست دهي....چه خواهي كرد؟ گر چه يك بار به دنيا مي آيي... اما يادت باشد هر صبح تو دري دوباره است.
"تولدي از خود، با خود و به دست خود"
+
تاريخ چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 13:45 نويسنده سحر
|
خدايا من در كلبه ي درويشي خود چيزي دارم،
كه تو در ارش كبراي خود نداري!
من چون تويي دارم و تو چون خودي نداري...
+
تاريخ جمعه 11 بهمن1387ساعت 0:28 نويسنده سحر
|
خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگ های سیاه و خاکستری نقاشی کشیده ام. ببخش اگر در افتابی ترین روزهای عمرم خورشید را نادیده گرفتم... و روی تمام خاطره های قشنگم خط قرمز کشیدم. ببخش اگر لابلای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام گم شدم و به بهار نریسدم... ببخش اگر در گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه به بن بست رسیدمو
فراموش کردم راه آسمان همیشه باز است...
+
تاريخ چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 19:6 نويسنده سحر
|
خدايا تو را مي پرستم وتنها تورا دوست دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که بتوانم آن باشم که تو می خواهی . خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟ خود نمی دانم. خدایا این تویی که همه ی وجودم را به تو تقدیم می کنم .
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهـــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــ*ــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــ* *ــــــ* *
+
تاريخ چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 18:11 نويسنده سحر
|
|
|