X
تبلیغات
خدا با ماست...

خدا با ماست...

بیایید خطوط دلمان را کمتر اشغال کنیم شاید خداوند پشت خط باشد

آغازی دوباره !

سلام دوست های عزیز و خدا دوست خودم ... خوبید ؟!

ببخشید که تو این مدت نبودم ، میومدم نت و بهتون هم سر می زدم اما کامنت نمی دادم باور کنید که به همتون سر می زدم و آپ هاتون رو می خوندم اما دیگه نمی خواستم بدونید که هستم چون اون جوري ازم می خواستید آپ کنم که من دیگه قصد شو نداشتم...
حالا بی خیال این حرف ها...

خودتون خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ امتحانات چه جوره ؟

دوست های گلم برای همتون آرزو می کنم که همیشه موفق باشید

راستش می خواستم بگم که من دیگه تو این وب نمی نویسم این وب یکم سرد و بی روح  شده یعنی یه چند وقتی که نبودم دیگه از حال و هوای قدیمیش افتاده...

یه وبلاگ دیگه ساختم...می خواهم با روحی متفاوت باز هم از خدا بنویسم !

حتما بهم سر بزنید و وبلاگ جدیدم رو لینک کنید ...

آپ کردم منتظر حضور سبزتون هستم دوست های گلم...دوستون دارم...

هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید...

www.be-souye-aseman.blogfa.com 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت 13:16  توسط سحر  | 

عشق آسمونی...!

 

      همچون روز عشـ اق حقیقی که پاکترین روز است

      با پاکترین احسـ اسم با قلبـ ـی رنجیده از...آرزو می کنم که :

      عاشق شوم ، نه عشق زمینی ، عشق آسمونی ....!

 

    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 15:41  توسط سحر  | 

بهار دل

 

  بايد دلي به وسعت دريا داشت

  احساسي فراتر از رويا داشت

  بايد تبسمي كرد زيبا تر از رقص ماه

  بايد عاشق تر از باران

  و دلتنگ تر از خاك تشنه شد

  بايد راز سكوت آينه را فهميد

  بايد به حرمت غربت ياس پژمرد

  بايد خبري ز دل پر درد شب داشت

  بايد به فكر غريبگي دلها بود.

  بايد پنجره هاي اميد را باز كرد

  بهار را به مهماني دل فراخواند

  باید رها تر از هوا شد

  عطر گلها تا بي كران اوج گرفت

  بايد روحي به سپيدي سياهي داشت

  بايد دمي را با دل تنها بود.

   به یاد "خـــــــدا"بود...

 

                      

                                      این مطلب متعلق به نویسنده ی وبلاگ است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11:4  توسط سحر  | 

فــــــقط یـــــــــک کــــــــــلام...!

 

زانوهامو بغل كرده بودم ونشسته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كردی تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

 

گفتی:تنهايي

گفتم:آره

 

گفتی:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

 

گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

 

گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

 

گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

 

گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

گفتم:.....(گر گرفتم از شرم،حرفي واسه جواب نداشتم)

سرمو انداختم پايين، گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو ببخش

گفتي:ببخشم؟

 

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟،حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چي رو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودم و نمي ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

 

گفتم:آخه تنهام

گفتي:پس من چي رفيق؟



من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو



من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

 

ديگه طاقت نياوردم،

بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،

گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقــــــــــــي


بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

 

يك كلام،تو بهتريني خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 13:39  توسط سحر  | 

رها كردن كار توست...

 

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد ،

  خدا گفت : نه ! رها کردن کار توست .  تو بايد از آنها دست بکشي .

 از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،

 خدا گفت: نه ! روح او بي نقص است و تن او موقت و فناپذير .

  از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد ، خدا گفت: نه !

  شکيبايي زاده رنج و سختي است . شکيبايي بخشيدني نيست ،

 به دست آوردني است .

  از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه !

  من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري .

  از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد ، خدا گفت: نه !

  رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکت ميکند .

 از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد ، خدا گفت: نه !

  بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد ،

 تا سودمند و پر ثمر شوي .

  من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند .

  از خدا خواستم و باز گفت : نه . من به تو زندگي خواهم داد ،

  تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري .

  از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم ،

  همانگونه که او مرا دوست دارد .

 

 و خدا گفت: آه ، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 16:10  توسط سحر  | 

كرم كوچك بهترين چيز را خواست

 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چهباشد.شما را خواهم داد .

سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است.

و هرکه آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:

خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا

تنها کمی از خودت....

تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی

و رو به دیگران گفت:

کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا که از خدا جز خدا نبایدخواست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 14:33  توسط سحر  | 

بوي باران...

وقتي كلمات من بوي باران مي دهند،

تمام كاج ها مست مي شوند،سبزه ها مي رقصند

وآسمان غرق شادي مي شود

تنها تو مي داني چه وقت كلماتم بوي باران مي دهند!

وقتي براي تو،

اي خداي من و اي خداي خوبي ها نفس مي كشم.

براي تو زندگي مي كنم و هر لحظه با پرنده ها اوج مي گيرم تا به تو برسم.

آن زمان است كه كلماتم بوي باران مي دهند.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 14:35  توسط سحر  | 

تولدي به دست خود

فقط يك بار به دنيا مي آيي

فقط يك بار خداوند زندگي را به تو هديه مي كند

اما در سرايي ديگر همواره خواهي بود

اگر آدمي فرصت يك باره را از دست دهي....چه خواهي كرد؟

گر چه يك بار به دنيا مي ‌آيي...

اما يادت باشد هر صبح تو دري دوباره است.

                       

                           "تولدي از خود، با خود و به دست خود"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 13:45  توسط سحر  | 

خدايا...

                   

                

خدايا من در كلبه ي درويشي خود چيزي دارم،

 

كه تو در ارش كبراي خود نداري!

 

   من چون تويي دارم و تو چون خودي نداري...   

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

         

       بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir     

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 0:28  توسط سحر  | 

خداوندا ببخش

خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگ های سیاه و خاکستری 

 نقاشی کشیده ام.

 ببخش اگر در افتابی ترین روزهای عمرم خورشید را نادیده گرفتم...

 و روی تمام خاطره های قشنگم خط قرمز کشیدم.

 ببخش اگر لابلای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام  گم شدم و 

  به بهار نریسدم...

 ببخش اگر در گذر از پیچ و خم های زندگی همیشه به بن بست رسیدمو

 

فراموش کردم راه آسمان همیشه باز است...

 

 

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 19:6  توسط سحر  |